دخترعموی مهدی کیهانی:
عمو (حاج آقا) بزرگمرده و بهش افتخار میکنم همیشه و دوست دارم که دستشون رو ببوسم، هم از پدرمادری داریشون، همیشه ازشون یاد گرفتیم و پدرمادرشون همیشه ازشون راضی بودند هم اینکه خیلی با گذشت هستند، من خیلی ازشون درس گرفتم تو گذشت کردن
آقای حسین حقیقت خواه:
آقا مجتبی که همه چی تمومن و خیلی پدرمادرشون رو ساپورت و حمایت کردند و محیط رو خیلی آرام و بدون تنش برای پدرمادرشون فراهم کردند که جای تشکر و قدردانی داره
دایی علی (عموی مهدی کیهانی):
حاج آقا همیشه توصیه به درس خوندن من میکردند، یادمه یه چهارشنبه روزی بود که سربازیم تموم شده بود، حاج آقا به من گفتن که از شنبه سرکار باش! بهشون گفتم یه 10 روز بزارید استراحت کنم که گفتند نه شنبه سرکار باشید!
بزرگترین درسی که از ایشون گرفتم گذشت بوده، حاج آقا گذشت و اعتماد نسبت به من داشتند، درباره پدر مادر داریشون هم اگه هر روز نباشه هفته ای یکی دو دفعه که تو جمع همکارا صحبت میشه و همکارا گله و شکایت میکنند که مثلا پدر مادرمون چیزی به ما ندادند و فلان و بسان، من میگم یه شوهرخواهر دارم که خودم فکر میکنم عزتی که الان دارند به شاخص این کارشونه، بماند که شخصیتشون تلاشگر و خوش فکر اقتصادی بوده ولی بنظرم این مسئله پدرمادر داری برای من خیلی مهمه
نکته دیگه اینکه یادمه زمانی که یه جوان 20 ساله بودم که از سربازی رفته بودم کارخونه، تو همون روزای اول یه سازه بتنی که خودتون میدونید چقدر بزرگ و سنگینه، حاج آقا به من گفتند شما فرمون میدی و میری این پمپ رو تحویل میگیری! من که تصدیق دو داشتم دست و پام لرزید به حاج آقا گفتم این خیلی سخته حاج آقا گفت تو میتونی! و همین کلمه به من قوت قلب داد که الحمدلله رفتم و انجام دادم و خیلی هم ازشون تشکرمیکنم، شجاعت و برشی که ایشون تو کارا داشتند من الان بعد از این همه سال دارم از این خصوصیتشون استفاده میکنم و این درس رو از ایشون گرفتم
یه خاطره ای هم تعریف میکنم، ما 2-3 تا از کارامون مونده بود سیمان هم کم داشتیم که به یکی از این کارا نمیرسید، ایشون یه جلسه ای گذاشتند که منم اونجا بودم، یه نفر از تو جمع گفت ما یه راهی داریم که همه کارارو انجام بدیم و هیچ اتفاقی هم نمیوفته و راهش این بود که یه 20-30 کیلو از هر کار بزنیم که به همه کارها سیمان برسه! حاج آقا برگشت گفت شما الان این حرفو زدی ولی اگه یه دفعه دیگه این حرفو زدی دیگه تو کارخونه من نیا! این قضیه شاید برای 30 سال پیش باشه ولی خب من قشنگ یادمه
یه خاطره دیگه ای که به منم برمیگرده بگم بهتون؛ اوایل ما هنوز کارخونه نرفته بودیم و یکی دو ماه تو دفتر مرکزی ایرانشهر بودیم، یه کارایی برای یه آقای پیمانکاری به نام ملکی انجام داده بودند و حاج آقا ازشون طلبکار بودند، حاج آقا به من گفت علی! این آقای ملکی دفترشون تو مطهریه برو اونجا این طلب 300 هزار تومنی منو ازشون بگیر، من به حاج آقا گفتم ملکی کیه؟! کار من نیست! حاج آقا گفت برو اونجا بگو ملکی کیه و ازش بگیر تو میتونی!
من که یه جوانی بودم که بعد از درس خوندن و سربازی وارد کار شده بودم و کاسب نبودم، با این حال به سختی دفتر این اقای ملکی رو پیدا کردم رفتم اونجا و خانم منشی که فهمید من طلبکارم گفت آقای ملکی نیست!
من از دفتر اومدم بیرون همین که داشتم از حیاط برمیگشتم، انگار یکی برگشت به من گفت علی پشتت رو نگاه کن! دیدم که این آقا ملکی که قبلا یکبار دیده بودم دیدم داره میره تو زیرزمین! اومدم به منشی گفتم آقا ملکی پایینه بگین یه 20 ثانیه بیاد من کارش دارم برم که در نهایت آقا ملکی اومد و گفت چکار داری؟!
من به آقا ملکی گفتم شما امروز یا حکم استخداممو میدی یا حکم اخراجمو! چون آقا کیهانی گفته بدون پول نیا! که در نهایت این آقا ملکی 300 تومن شمرد و داد و منم آوردم دادم به حاج آقا…. ببخشید سر همتون رو بدرد آوردم…
عروس حاج آقا:
تو این 20 سالی که من تو خانواده کیهانی زندگی کردم همش عشق و محبت و درس بوده و اینکه تو این مدت همش در حال یاد گرفتن هستم و این مهمه
بزرگترین درس صبر و گذشت باباجونه، که یه جایی ما میگیم وقتی آقا جون در فلان جا گذشت کردند من چکاره ام که اصلا بخوام درباره این موضوع فکر کنم!
یه خصلت دیگه ایشون صبره، پدرمنم با آقا جون خیلی اختلاف سنی ندارند من عاشق پدرم هستم همه میدونند، ولی پدرم خیلی صبرشون کمه، مثلا تو سفر یا مهمونی یا گردهمایی خیلی زود خسته میشند ولی آقا جون با اینکه میدونیم شرایط کمر و قلبشون چطوریه با اینحال پا به پای ما تو تمام سفرها کوچکترین خمی به ابروشون نمیاد، یه ذره ناراحتی نمیکنند، غذا دیروزود بشه، ماشین باشه یا نباشه، رفت و آمد سخت باشه یا نباشه
من این مسئله رو تو مامان نصرت خدابیامرز هم دیدم، یادمه ما از اینجا تا شمال با ایشون تو ماشین من و میثم نشسته بودند و با اینکه ماشین ما شاسیش پایین و دودر بود یا اینکه گاهی مسیرهارو اشتباه میرفتیم یا تا شمال موزیک بلند بود و خلاصه با اینکه مامان نصرت رو عاصی کرده بودیم ولی خدابیامرز هیچی نگفتتند ولی بعد که تو این سالها اقاجون رو میدیدم فهمیدم که نه این صبر و گذشت ژنتیکیه! واقعا این صبری که آقاجون دارند رو تو بزگترها کم دیدم، البته در کنار صبر و گذشت ایشون، فداکاری و گذشت مامان فیروزه هم مثال زدنیه …