سلام وقت بخیر؛
در داستانهای قدیمی میگن یک شیر با یه آدم دوست شده بود، یه روز آدم، شیر رو به خونش دعوت میکنه
شیر قصه ما موقع غذا خوردن هورت میکشه، ادم بهش میگه این چه جور خوردنیه؟! شیر بهش بر میخوره و میگه الان میخورمت! یا باید یه چاقو یا تبری به سرم بزنی یا میخورمت!
آدم هم ضربه ای به سر شیر میزنه؛ شیر میره و بعد از مدتی دوباره آدمو میبینه و بهش میگه زخمی که به سر من زدی خوب شد ولی زخم زبونی که به من زدی خوب نشد!
یادمون باشه به کسی زخم زبون نزنیم که خوب شدنی نیست..