در شهری که موش آهن بخورد عقاب هم آدمها رو به هوا میبرد و می خورد و هر اتفاق ناممکنی، ممکن میشود!

مراقب موش‌ها‌ی بزرگ باشیم که منابع کشورمون رو ندزدن! ||| برگرفته از محتوای پستهای اینستاگرام و کتابی در دست چاپ تحت عنوان "رمز و رازهای موفقیت در زندگی و کار دکتر علی اصغر کیهانی"

سلام وقت بخیر؛

دیشب کمی کسالت داشتم و بین خواب و بیداری یاد داستانی در دوران کلاس دوم یا سوم ابتدایی افتادم که درباره تاجری بود که قصد داشت به مسافرت بره، به همین دلیل آهن آلات و وسایلش را پیش دوستش می‌گذاره و به دوستش میگه تا زمانی که برگرده، این وسایل پیشش بمونه؛ تاجر بعد از دو سه سال که برمیگرده، سراغ آهن و وسایش رو میگیره و دوستش به اون میگه: وسایلش را موش‌ها خورده‌اند. تاجر تعجب میکنه و میگه که: آره خب! موشها خیلی آهن دوست دارند، چون دندوناشون رو با آهن تیز میکنند!!

تاجر از در خونه دوستش بیرون میاد و پسر  دوستش رو که در حال بازی بود زیر عباش میگذاره و با خودش میبره، وقتی دوستش میبینه بچه‌اش نیست، از همسایگان سوال میکنه، بهش میگن:  آره اون اقایی که از خونت بیرون اومد  بچه رو با خودش برد!!  مرد میره در خونه تاجر و میپرسه: بچه من کجاست؟ تاجر میگه: من دیدم یک باز اومد و بچه رو با خودش برد… مرد با تعجب میگه: مگه میشه؟؟  تاجر میگه: تو مملکتی که موشها آهن می‌خورند، خب باز هم میاد یک بچه ۱۰- ۱۵ کیلویی رو میبره کاری نداره که! مرد متوجه میشه که کار درستی نکرده و وسایل تاجر رو جور میکنه و بهش میده و بچه‌اش رو پس میگیره…. پیش خودم گفتم همونطور که موش‌های آن زمان آهن می‌خوردند، حالا هم موش‌ها دکل نفتی را میبرند؟! وگرنه چطور ممکنه همچین اتفاقاتی؟!

به هر حال در مملکتی که موش آهن می‌خوره و می‌بره، باز هم می‌تونه به بچه رو با خودش هوا ببره، پس هر چیزی ممکنه….

ایشالله که به حق علی هر چه زودتر این مشکلات حل بشه و ما شاهد موفقیت‌های بیشتری باشیم..

شاد و پیروز باشید و موفق و این داستان رو برای دوستانتون هم تعریف کنید، داستان خوبیه و همه هم از قدیم این داستان‌ها رو شنیدند… شاد باشید

آخرین اخبار

پیمایش به بالا