دکتر کیهانی: من یه مطلبی رو امروز خدمت شما بگم، شما استادای خوبی دارید و همه از بهترین استادان هستند، طبیعی هم هست چون دانشگاهتون دانشگاه خوبیه، ولی این حرفایی که ما زدیم هیچ کدومشو استاداتون ممکنه نگن چون درسشون نیست، درس یه چیز دیگه است و این حرفایی که ما زدیم حرف زندگیه، حتما بعضیهاتون بدونید که امروز سواد به دکترا و مهندسی و پروفسورا داشتن نیست،
با سواد کسی هست که بتونه از آموزه های خودش استفاده کنه و بهتر زندگی بکنه، اگر شماها قشنگ زندگی بکنید، یعنی همین حرفی که ما گفتیم، یعنی دست و صورت مادر و پدرتون رو ببوسید و بهشون احترام بزارید همین درس زندگیه، کسی که بتونه از آموزه های خودش استفاده کنه و بهتر زندگی کنه….
یه داستانی هم حالا براتون تعریف کنم، یه نفر رفته بود نجف درس بخونه، درسشو خوند و تموم کرد و به استادش گفتش که آقا من درسم تموم شده اجازه بدین برم ایران، گفت نه وایسا درس زندگی هم بهت یاد بدم، گفت درس زندگی چیه؟ گفت مثلا میخوای یه چیزی بخری بدونی چجوری بخری یا یه کاری بکنی بفهمی چجوری باید اون کارو انجام بدی، گفت نه بابا اینا رو همه بلدیم؛ اومد و رسید مشهد و توی حرم رفت وایساد که پشت سر آقا نمازشو بخونه، بعد دید آقاهه بالای منبر داره یه سری اراجیف میگه که اصلاً درست نیست، به بغل دستیش گفت این آقا چی میگه؟ این اراجیف چیه؟؟ این حرف به گوش آقا رسید و آقا گفت ای ملعون! ومردم ریختن سرش، بعد این قضیه این بابا رفت پیش استادش که استاد گفت نه حرف تو درسته ولی واینستادی یاد بگیری که باقیشو چجوری باید زندگی کنی، وایستاد و بعد یه سال برگشت و اومد اتفاقی باز تو همون مسجد گوهرشاد که دید آقا داره نماز میخونه، این دفعه دیگه نرفت جلو بشینه، اومد صف آخر نشست و به دور و بریهاش گفت خداوندا چه آقایی شما دارید، چقدر شانس دارید، روز دوم رفت صف جلوتر باز همینو گفت و این حرف رسید به گوش آقا که یک نفر از نجف اومده و مرتب داره تعریف میکنه از شما، آقا اون شخص رو اورد صف اول پیش خودش نشوند، ماه رمضونم بود و آقا اون شخص رو هر روز با خودش میبرد خونهاش تا افطاری و سحری بخورند و دوباره برمیگشتند نمازشون رو میخوندند، تا اینکه رسید به روز آخر ماه رمضون که اون شخص گفت آقا من یه خواهشی بکنم؟ گفت چیه؟ گفت اجازه میدید که من دعا رو بخونم؟ آقا گفت بله شما دعا رو بخون؛ رفت پشت منبر، گفت من دیدم که اگر یک دونه موی این آقا تو کفن هرکی باشه سوال و پرسش نداره و صاف میره بهشت، خودشم اول مو رو کند، مردم هم ریختن سر آقا موهاش رو کندند، این شخص رفت در گوش آقا گفت که من همون آدمم…
در نتیجه یادتون باشه که باید آدم باقیش رو هم یاد بگیره، چیزایی که استاد دانشگاه بهتون میگه و میخونید با اینا فرق داره با اون حرفایی که من زدم، چی بود؟ صداقت، یادتون نره همیشه صادق باشید، کار کردن رو عیب ندونید، هر کاری باشه، بعد پدر و مادر رو داشتن و البته عشق داشته باشید به کارتون و دوست داشته باشید کارتون رو، موفق باشید.
میزبان: من خودم چند تا سوال تو ذهنم شکل گرفته بود که مهمترینش از جنبه کسب و کاره، یه چیزی که خیلی کارفرینان دوست دارند اینه که تداوم داشته باشه کسب و کارشون و به نسلهای بعد در یک جامعه وسیعتر برسه؛ من خودم جوابمو در صحبتها گرفتم فکر میکنم شما هم گرفتید، فکر میکنم بیشتر تربیت بود و دانایی، وقتی فرزندان حاج آقا صحبت کردند چون من واقعا این خانواده رو میشناسم تصدیق میکنم هیچ کدوم غیر واقعیت نبود و همه عین واقعیت بود و صحبتهایی که شنیدید انتقال منش و تربیت و دانایی به نسل بعد خیلی مهمتر از انتقال کارخانه و سرمایه و ثروت هست، ما خیلی دیدیم تو کشور ما که کسب و کارها تداوم پیدا نمیکنند، معدود کسب و کارهایی اینجوری هستند که نوه خانواده اینجوری میاد اصلیترین بخش کسب و کار رو اداره میکنه، ضمن اینکه با وجودی که بعضی از چیزهایی که گفتند به نظر تکراری میاومد واسه خود من، ولی انگار که بار اول بود میشنیدم، شاید به خاطر این بود که از دل چون بر میومد بر دل هم میشست، به رسم همیشگی باید سوالات شما عزیزان رو هم بگیریم ولی خیلی وقت نداریم اگه میشه در حد هشت دقیقه تند تند سوالات بپرسین و جواب کوتاه ار سمت حاج آقا داشته باشیم.
دانشجو: یه سوال کوتاهی داشتم توی این سالهای متفاوتی که داشتید کار میکردید، کارخونه های متفاوتی که داشتید، صداقت رکن اصلی کار بوده و خودتون هم شخصیت درجه یکی دارید، کارمنداتون هم خیلی شما رو قبول دارند، این یه فرهنگ سازمانی خیلی قوی هست، میخواستم ببینم فرهنگ یا کاری داشتید که باعث شده کارمنداتون این شکلی با شما کار کنند؟ و روز به روز هم پیشرفت کنند، این قضیه لزوم اینو داره که کارمندان به خود اون کاری که انجام میدن پایبند باشند و دل بدن به اون کار، شما کار، تکنیک یا روش خاصی تو این زمینه داشتید؟
دکتر کیهانی: ببینید کارمندان مثل شما باهوشاند و وقتی که تو داری کار میکنی و کارت درست و صحیحه میبینند و یاد میگیرند، یه زمانی سیمان به مردم میفروختیم با همون قیمت قبلی و گرون حساب نمیکردیم، دیدم کارمندامون اونایی که در ارتباط با فروش هستند انگاری که یه خرده از مشتری طلبکارند، بعد من نصیحتشون میکردم که این مال ما که نیست، دادند به ما که بدیم به اینا.. اون وقت خود اون کارمنده نگاه میکنه و یاد میگیره.. یادمه قدیما یه چیز دیگه هم میگفتن که نگاه به دست ننه کن مثل ننه خرج بده! آقای منصور زارعی که شما میبینید بیش از ۳۰ ساله که ما افتخار آشنایی با ایشون رو داریم، این چیزی که من دارم تعریف میکنم اگر غیر از این بود که من نمیتونستم جلوی ایشون تعریف کنم یا جلوی کارمندام، خودتون باید درست باشید تا کارمنداتونم درست بشند، اصلا درست نباشید میره..
دانشجو: آقای دکتر عرض به خدمتتون یکی از ضعفهایی که جامعه دانشجویی داره اینه که اون ارتباطی که بین صنعت و دانشگاه باید باشه نیست در این راستا میخواستم ازتون خواهش کنم اگه میشه سالانه تعدادی از دانشجویان رو به صورت رسمی به عنوان کارآموز قبول کنید تو مجموعه خودتون تا این ارتباط برقرار باشه.
دکتر کیهانی: صد در صد این کارو میکنیم.. یه سری از دانشجوها کلاس داشتند و رفتند و شماها که اینجا نشستید معلومه که علاقهمند هستید، ولی شرطش اون چیزی که من گفتم باشه یعنی صداقت داشته باشید و بخواهید چیزی یاد بگیرید و تشریف بیارید قدمتون روی چشم، تشکیلات ما رو ببینید یا دانشگاه ما رو ببینید، البته ما خودمون هم دانشجو داریم و دانشجوهایی که نمره قبولیشون بالاست خودمون استخدام میکنیم و بعد یه چیز دیگه هم من به شما بگم که هر دانشجویی که توی دانشگاه ما مثلا یکی از درسهایی که برمیداره اگر نمره ۲۰ بگیره ما ازش شهریه نمیگیریم، شما هم قدمتون روی چشم تشریف بیارید.
دانشجو: علیرضا پیش نماز هستم، میخواستم سوال کنم ازتون که شما وقتی بالاترین حجم بتنریزی رو تو ایران داشتید این فرایند چه جوری بوده که تونستید به همچین جایگاهی برسید تو سطح کشوری؟
دکتر کیهانی: به هر حال کار نیکو کردن از پر کردن است، وقتی که من یه روزی موزاییک تولید میکردم، به نظر میرسید روزی یکی دو کیسه سیمان مصرف میکردم تا به روزی رسید که هزار و خرده ای تن سیمان مصرف میکردیم، ۱۱ هزار و نمیدونم چقدر تن بتن تحویل دادیم و رکورد زدیم، طبیعیه که خب تنظیم و برنامه ریزی میکنند، ببینید وقتی که من برای شما صحبت میکنم و اینجا نشستم خودمو میشناسم، من آدمی هستم که لذت میبرم از زندگی، بچه ها و عروسهام و این یه واقعیتیه و دروغ نیست، آدم وقتی که کار میکنه این اتفاق چیزی نیست و اگر با هم متحد بشیم بیشتر از این هم میشه بتن بریزیم.
دانشجو: دانشجوی عمران امیرکبیر، عرض کنم که شما پیشنهادی برای کسانی که حالا سرمایه بزرگی ندارند چیه؟
دکتر کیهانی: خدمت شما عرض کنم آدم نباید فکر کنه که همین الان میتونه برسه اون بالای قله، از پایین باید حرکت کرد، من یه روزی روزنامه باطله کیلویی یه تومن یا ۵ تومان میخریدم وسیریش هم میخریدم یک قرون یا دوزار، با این روزنامه پاکت درست میکردم و در مغازه ها میفروختم، همینطور یواش یواش، پله پله آدم میره بالا، اصفهانی هم هستید شما اره؟ خب من یه چیزی هم از اصفهان تعریف کنم، من یاد گرفته بودم که قرنیز درست کنم، قرنیز مصنوعی با سنگ، بلند شدم رفتم کویت که اونجا این کارو انجام بدم، اون موقع ۲۰ سالم بود فکر کنم، غافل از اینکه اینا سنگ مصنوعی نمیخرن، اینا از ایتالیا سنگ بسته بندی میخرن، چند وقت بعد خیلی خسته شدم دیدم که من این لباسهای تنمو بخوام قیمت بزارم میشه 15 تا یه تومنی، تازه خرج خاصی هم نداشتم و فقط کار میکردم، به خودم گفتم که خب اگه من این کارو تهران هم بکنم پولدار میشم، خواستم بیام تهران دیدم گذرنامه من تاریخش گذشته و ممکنه بگیرنم و اذیتم کنند، رفتم سفارت، گفتم من اومدم اینجا که منو برگردونین تهران، گفتن چجوری اومدی انجا؟ حالا هم همونجوری برگرد! گفتم من از اینجا تکون نمیخورم، آدم گشنه دین و ایمون نداره، من از اینجا تکون نمیخورم! یه آقایی نشسته بود اونجا، اصفهانی هم بود گفت: آقا شما اگر کار باشه انجام میدین؟ گفتم چرا که نه. گفت وایسا بیرون.. وایسادم بیرون و ایشون اومد، منو سوار ماشینش کرد رفتیم کارگاهش که یه کارگاهی داشت اندازه نجاری جلوشم نمایشگاهش بود که کمد و مبل و این چیزایی که درست میکردند را میفروختند، من حدود سه چهار ماه اونجا شاگردی کردم و چیزی یاد گرفتم و بعد از چهار پنج ماه اوستا شدم، یه روز مرخصی گرفتم، مرخصی که به من داد نرفتم خستگی در کنم بلکه میرفتم در مغازهها میگفتم شاگرد نمیخواین؟ که یکی از این مغازه ها گفت چرا میخوایم، گفت چیکار بلدی؟ گفتم فلان و بسان؛ بعد یه کاری اون روز تو اون مغازه انجام دادم، غروب که شد آقاهه گفت فردا بیا شروع به کار کن، گفتم چقدر به من حقوق میدی؟ گفت سه دینار بهت میدم و دو دینارم اضافه کار که میشه ۵ دینار، حالا من جایی که بودم چقدر میگرفتم؟ یه دینار و نیم، با خودم فکر کردم که برم یا نرم که دلم نیومد برم چون من اونجا کار یاد گرفته بودم، بیست روز تموم هر شب با خودم فکر میکردم که چیکار کنم؟ برم؟ نرم؟ خب بالاخره کمم نیست یه دینار و نیم کجا؟ پنج دینار کجا؟ تا اینکه به اوستام راستشو گفتم که آره یه همچین اتفاقی افتاده؛ گفتش که والا منم مدتیه دارم فکر میکنم حقوق شما را اضافه کنم، نمیدونم چقدر اضافه کنم؟ حالا معلوم شد که باید پنج دینار بگیری، خودم بهت میدم.. ببینید چقدر فرق داره؟ همین قضیه به من یه چیزای دیگه هم یاد داد که بعدا رفتم یه جای دیگه، به اوستام گفتم و اون گفت که من خودم شریکت میکنم، یعنی کلک نزدم و روراست بودم، صاف بودن اینجاهاست، صداقت اینجاست که یه جایی میگیره و گل میکنه و همه چی رو درست میکنه…
میزبان: تقدیر میکنم از حضور شما و این یادبود هم خدمت شما…..