صحبت های من در مشهد

اگر میخواهید شاد باشید وخوب زندگی کنید حتما چندبار این پست راببینید وبکسانی که دوستشان دارید بگوئید که ببینند پول مهم است اما ارزش واقعی زندگی در لحظه ها و ارتباطات ما نهفته است زندگی رو زندگی کنیم، نه فقط سپری. آرامش مهم‌تر از آسایشه، بذار دلمون آروم باشه غرق پول شدن شاید آسایش بیاره، ولی آرامش رو نه. بیاین برای دلخوشی‌های کوچیک زندگی کنیم. ||| برگرفته از محتوای پستهای اینستاگرام و کتابی در دست چاپ تحت عنوان "رمز و رازهای موفقیت در زندگی و کار دکتر علی اصغر کیهانی"

اگر میخواهید شاد باشید وخوب زندگی کنید حتما چندبار این پست راببینید وبکسانی که دوستشان داریدبگوئید که ببینند

پول مهم است اما ارزش واقعی زندگی در لحظه ها و ارتباطات ما نهفته است

زندگی رو زندگی کنیم، نه فقط سپری. آرامش مهم‌تر از آسایشه، بذار دلمون آروم باشه

غرق پول شدن شاید آسایش بیاره، ولی آرامش رو نه. بیاین برای دلخوشی‌های کوچیک زندگی کنیم.

آسایش رو میشه خرید، ولی آرامش رو باید ساخت، کمتر به فکر پول باشیم، بیشتر به فکر حال خوبمون.

هر لحظه یه فرصته برای زندگی کردن، نه فقط پول درآوردن آرامش رو فدای آسایش نکنیم.

وقتی آرامش داشته باشی، آسایش خودش میاد. زندگی رو از یاد نبریم تو این هیاهوی پول و کار…!

امیدوارم هیچوقت نرسه روزی که بگی زندگی همین بود؟؟


مجری
:  جناب آقای علی‌اصغر کیهانی، پدر بتن ایران، دارنده مدال جهانی در کشور کانادا… باعث افتخار ماست، در خدمت شماییم.
دکتر کیهانی: من سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان، همه کسانی که الان صدای منو می‌شنون و گوش می‌کنن. خب، من یک کارهایی کردم که در حیطه وظیفم و فعالیتی که داشتم خدماتی کردم که فکر می‌کنم راجع‌به این‌ها توضیح ندم بهتره. برید توی اینستاگرام من، کارهایی که کردم تقریباً اونجا گفتم، فیلم دارم، ببینید.

حالا من فقط خلاصه، در دو سه کلمه می‌گم: بنده جداول کشور رو تغییر دادم؛ هر سال جداول کشور خراب می‌شد، سال بعد دوباره تغییر می‌دادن، دوباره عوض می‌کردن. من با کاری که کردم و دستگاهی که آوردم، یاد دادم که نه این‌طور نیست؛ جدول بتن نباید خراب بشه و الان در کشور اگر جدولی استفاده می‌کنن خراب نمیشه.

کار دیگه‌ای که کردم: استاندارد تولید، توزیع و مصرف مصالح ساختمانی رو اجباری کردم. وقتی استانداردش اجباری شد، اون موقع من مشاور مؤسس استاندارد بودم. تونستیم ببریم هیئت دولت و هیئت دولت تصویب کنه. کار کمی نبوده.

منظورم از این گفتار اینه که آدم کاری که بخواد بکنه و اگر دنبالش بره، حتماً به نتیجه می‌رسه و حتماً می‌تونه.

کار دیگه‌ای که انجام دادم: اگر مطالعه کنید، کتاب چاپ کردم برای خاطر همین که وزن خالص کامیون‌ها رو تغییر دادم. حداقل ۳۰ بار وزارت راه می‌نوشت «نمی‌شه» به دلایل مختلف. ما همش دلیل می‌آوردیم، استاندارد می‌آوردیم که «می‌شه». آخر سر این کار رو در سال ۱۳۹۰ انجام دادیم و باز بردیم هیئت دولت و تصویب شد.

تمام این «نمی‌شه»‌ها رو من کتاب کردم و نامه‌هاشون رو گذاشتم و می‌تونید در سایت من ببینید که چقدر نوشتن «نمی‌شه» و آخرش انجام شد. پس هر کاری رو آدم دنبالش بره، به نتیجه می‌رسه؛ به شرطی که آدم دلش بخواد، به شرطی که دنبال کنه.

اما من اینجا یک تشکری بکنم از آقایونی که این جلسات رو گذاشتن و اداره می‌کنن. خدا پدر و مادرتون رو بیامرزه و من دارم می‌بینم دوستان نشستن و دارن گوش می‌کنن و ان‌شاءالله استفاده هم بکنن. نکته دیگه ای که میخوام بگم فرض کنید یه جوون وقتی ۱۸ سالش می‌شه، این فکرها میاد به سرش که:

« برم دانشگاه؟»
«چه رشته‌ای برم؟»
«چه کاری رو پیش بگیرم؟»

چرا؟ برای چی این فکرا رو می‌کنه؟ برای این‌که بتونه مشغول بشه و درآمد کسب کنه در صورتیکه اصل باید این باشه  که آدم دنبال پول بره برای این ‌که زندگی کنه!

من یادم میاد از زمانی که ۸ سالم بود، اگر کسی نصیحتی می‌کرد، گوش می‌کردم. برای این‌که یادآوری کنم این قضیه رو، اولین نصیحتی که شنیدم این بود: با پدر و مادرم رفتیم خونه عمومون که تقریبا سه ‌تا خونه اون‌ورتر از ما بود. زن‌عموی من با شوهرش دخترعمو و پسرعمو بودن؛ یعنی اونا هم دخترعموی پدر من می‌شدن، هم بابای من. ولی سنشون بیشتر از پدر و مادر من بود.

یادم میاد ایشون یک نصیحتی کرد به پدر و مادر من. ما که از خونه اومدیم بیرون، تا در بسته شد دیدم مادرم به پدرم می‌گه:

«به این چه مربوطه؟ مگه این چیکارس؟ مگه خرج ما رو این می‌ده؟»

حالا چی گفته بود؟ گفته بود: آدم توی زندگیش باید خرجش از دخلش کمتر باشه! این نصیحتی که من خدمتتون عرض کردم مال ۷۰ و خورده‌ای سال پیشه.

نصیحتی اگر کسی بهتون میکنه، آدم باید گوش کنه؛ حالا هرچی می‌خواد باشه. این به نفع خود آدمه.

من یادمه ۱۵ سالم بود. یه مغازه‌ای کار می‌کردم. اونجا شیشه پاک می‌کردم، جارو می‌کردم، تو سه ماه تعطیلی مدرسه. یادم نمیره که دو نفر آقا بودن، دو تا مغازه پایین‌تر از ما؛ اون موقع من در جایی کار می‌کردم که کارخونه آجرپزی داشت. دو تا برادر بودن، دو مغازه پایین‌تر از ما، به نام آجرسازی آقای اتفاق.

من این دوتا رو می‌دیدم که وقتی ساعت ۱۲ می‌شه، دستاشونو مینداختن پشتشون، راه میوفتادن می‌رفتن مسجد نمازشونو می‌خوندن، برمیگشتند. دو تا ماشین شورلت آخرین مدل هم داشتن. و همیشه با هم بودند و بعد از کار هم می‌رفتن خونه‌هاشون و زندگی می‌کردن.

من اون موقع، تو سن ۱۵ سالگی، می‌دیدم که آدمی هم هست تو همون محل که با دوچرخه میاد، پولش از پارو بالا نمی‌ره و در واقع زندگی نمیکنه. من تو اون سن گفتم: پس روش اون دو تا برادر درسته در مقایسه با این بابا و آدم باید این‌جوری زندگی کنه

بعدها که زن گرفتم، بچه‌دار شدم، سعی کردم خوب زندگی کنم و همیشه فکر می‌کردم حاصل این تلاش من باید این باشه که خوب زندگی کنم …

استیو جابز توی بستر حرف مهم و عجیبی زد می‌دونید چی گفت؟ گفت: «من زندگی نکردم.» زندگی کردن این نیست که آدم فقط پول داشته باشه. پول خوبه، پول ممکنه آسایش بیاره، اما آرامش نمیاره. من همیشه سعی کردم خوب زندگی کنم

یک‌سال قبل، یکی از دوستان پسرم برادرش مریض می‌شه. تلفن می‌کنن به من که:

«آقای دکتر منوچهر که از آشنایان شما هست و متخصص سرطانه. شما میتونید بهشون زنگ بزنید که این شخص رو ببریم خدمت ایشون.»

دو سه روز ما هرکاری کردیم این آقای دکتر رو پیدا نکردیم. زنگ زدم به دخترعموم. گفتم: «منزلت نزدیک ایناست، برو ببین چه خبره که تلفن جواب نمی‌دن.»

می‌دونید چی گفت؟
گفت: «هم منوچهر و هم خانومش، جفتشون سرطان گرفتن. » که اتفاقا منوچهر یکی از سهامداران عمده بیمارستان آراد هست و خودش هم تو همون خیابون، درمانگاه خیلی بزرگی داره. ولی از بد روزگار با تمام سرمایه اش، سرطان داره و تو همون بیمارستان یه جایی گرفته و همون‌جا داره زندگی می‌کنه.

خب، یک مطلبی هم قبل از این مسئله برام پیش اومد که حیفم میاد براتون نذارم… براتون می‌ذارم، حتما گوش کنید.

آقای دکتر: حدود ۱۳ سال پیش، یک شب ساعت ۱۰ بود. من، آخرین مریضم بود. منشی اومد گفت: یک آقایی اومده با یک نفر؛ میگه من دوستِ دکترم و می‌خواد شمارو ببینه.»

گفتم: باشه، شما برو، بذار بیان.

این اومد و گفت:
«دکترجان، می‌خوام این مریضم رو شما ببینید.»

من مریضش رو دیدم و گفتم: چیز مهمی نداره.

گفت: «حالا که اینو دیدی، من خودمم یکمی سمت راست شکمم درد می‌کنه، میشه من رو هم معاینه کنی؟» این آقا اون موقع ۸ سال از من بزرگ‌تر بود. نزدیک ۵۸ سالش بود. بی‌تردید یکی از ۵ نفر پولدار تهران بود؛ یعنی ثروتمند به معنای واقعی.

گفتم: باشه. خوابید، من هم معاینه کردم. دیدم یک کبد بزرگ تا دم نافش هست.

زنگ زدم بیمارستان، به رادیولوژی:
گفتم:«هستین؟»

گفتن: «داریم می‌ریم.»
گفتم: «خواهش می‌کنم صبر کنید، من یک مریضی دارم الان میاد، سونوگرافی کنید.»

این آقایی که خودش یه مریض آورده بود رو فرستادیم. پنج دقیقه بعد سونوگرافی برگشت… کبد پر متاستاز.

من رفتم تو فکر…
یک‌دفعه چسبید گردن منو، گذاشت کنار دیوار، داشت منو خفه می‌کرد.

گفت: باید بگی «من چمه!»

گفتم: خب کتک زدن نداره… الان می‌گم…

 

آخرین اخبار

پیمایش به بالا