سخنان اعضای خانواده و فامیل در مراسم تولد حاج آقای کیهانی (قسمت سوم)

هر روزی که سعید بابای مینا میامد با خبرهای خوب میامد یه روزی که اومد گفت مرضیه گفتم چیه گفت اقای کیهانی منحصربفرده این یعنی که تو تا انتهاش رو برو! و تو این 20 سال که دخترم عروس حاج آقاست منم بعنوان خواهر کوچیک حاج آقا میخوام دست حاج آقا رو ببوسم ولی سعادتش رو ندارم، خلاصه اینکه بهم ثابت شد که میثم تو بهترین خانواده توسط پدر و مادر لایق و شایسته تربیت شده، این دوماد هم بهم ثابت شده است و حاج آقا و خانوادشون همونطور که سعید به من گفت منحصربفرد هستن... من کوچیک حاج آقا هستم

میثم کیهانی (پسر حاج آقا):

من چون خیلی چیزارو درباره بابام گفتن میخوام یه چیزی رو بگم که کمتر گفتند یه روزی که کارخونه ایران فریمکو بودیم، زمین روبروی کارخونه یکسری آدمایی بودند که همش برامون مشکل درست میکردند و نمیخواستند ما اونجا برداشت کنیم و از این حرفا

یه آقایی که یکنفرم کیفش رو میاورد آمد دفتر و نشست پیش من و گفت این زمینها رو کی برداشت میکنه؟ گفتم ما برداشت میکنیم گفت شما به چه مجوزی برداشت میکنید گفتم شما؟! گفت من سردار فلانی هستم ما به حکم اقا تو این زمینها هلی برد میکردیم کی به شما مجوز داده این کارو بکنید؟  گفتم که شما هر کی که مجوز داده رو باید بری یقه اش رو بگیری اینجا نیا داستان میشه!

تو این حین که داشتم صحبت میکنم متوجه شدم بابام که در حال تلفن صحبت کردن بود، گوشهاش تیز شد و همیجوری که تلفن رو داشت میاورد پایین گفت بله؟ شما؟! اون آقا گفت من سردار فلانی هستم که در همین لحظه بابام از اونور میز مچ اون بابا رو گرفت گفت وایستا بینم! سردار فلانی غلط کردی اینجا اومدی کی گفت بیای تو کارخونه ما ؟! زنگ بزنید 110،  خلاصه ما این آقاهه و کیف کشو کردیم تو ماشین  بردیم پاسگاه که این بابا التماس میکرد که آقا من غلط کردم و این حرفا که بعدا فهمیدیم یکسری آدما مثل این بابا به اسم سردار میان مردمو یقه میکنند، حالا این شجاعت بابام که دایی داشت میگفت این چیزی بود که من خودمم به چشم دیدم

عروس بزرگ خانواده:

من به افتخار پدرشوهرم باید پاشم وایستم (بعد از روبوسی با حاج آقا) بنظرم تمام خصلتهای خوب دنیا تو وجودشون جمعه و دلی و واقعیه

مهدی کیهانی:

یکی از بدترین خاطرات زندگی ما، سوختن میثم بود یعنی اگه بخوام خاطرات این چهل و چند سال رو طبقه بندی کنم غیر از فوت پدربزرگ و مادربزرگ، بدترین خاطره سوختن آقا میثم بود، یادمه موقعی که این اتفاق افتاد یه گوله آتیش یه دفعه از پله ها اومد بالا، مامانم فرشو برداشت پرت کرد روی میثم که دستای خودشم سوخت، مامانم همون موقع میثمو با ماشین همساده برد بیمارستان (بابام اونموقع خونه نبود) بابام وقتی که میفهمه میره بیمارستان و میبینه که تو بخش عفونی هیچی به میثم وصل نکردند که اعتراض میکنه چرا به این هیچی وصل نکردید؟! و میگن بخاطر اینکه این بچه زنده نمیمونه که بابام همون جا بعد از اینکه از دکتر آمار میگیره که اگه من ببرمش خونه میتونید چند تا پرستار بفرستید خونه که گفتن بله و بابام هم همونجا میثم رو لحاف پیچ میاره خونه

خدارحمت کنه آقاجون مامان زمانمو (پدربزرگ مامانم)

چند تا دکتر و پرستار مرتب به میثم سر میزدند و هی میگفتند مثلا چند ساعت دیگه زنده است و این حرفا… تا اینکه یه زمانی گذشت و وضعیتش ثابت شد و واقعا یه چیز خارق العاده بود و کسی باورش نمیشد که میثم زنده بمونه، این حرفارو گفتم که به ویژگی خاص بابام برسم که اینی که میگین یکی جسارت داره یعنی اینکه کسی بچشو بغل کنه برداره بیاره تو خونه و دوباره برش گردونه به زندگی..  این کار بابام بود!

بعد از حدودا 40 روز از این اتفاق و دوا و درمان، بابام میثمو آورد پایین، یه بچه پنج ساله که اونموقع میثم لخت بود و نمیتونست لباس تنش کنه، بابام آوردش کنار پنجره که نور آفتاب بهش بزنه و ناخن میثم رو هم بگیره، همینکه ناخن میثم رو میگیرفت انگار که همین دیروز بود که این اتفاق افتاده بود که شروع کردن به گریه، بابام گریه میکرد و میثم گریه میکرد و گفت خداروشکر که خدا دوباره میثم رو به ما برگردوند و این یکی از خاطرات خوب زندگیمونه، گذشت بابام، فداکاری بابام، تفکر بابام، جسارت بابام که یک پدر در موقعیت سخت بدونه که چطور باید تصمیم بگیره و الان نتیجه اون تصمیم رو میبینیم که الان آقا میثم سلامت، خوب، شاخ شمشاد و باعث افتخار خانوادمون اینجا نشسته

حاج خانم ناظری:

اولا میلادتون فرخنده باشه و سالهای سال این سعادت رو داشته باشیم که دور هم جمع بشیم و به شما تبریک بگیم، سبزی وجودتون انشالا جاودان، من یه جمله تو ذهنمه که خواستم عرض کنم، روزی که حاج آقا اینا اومدن خونه ما برای خواستگاری، دخترم به من گفت مامان من دنبال این نیستم که الان مثلا چون خودم دکتری خوندم شوهرمم دکتر باید باشه، گفت من دوست دارم همسرم تو یه خانواده ای با یه پدر و مادر خوب تربیت شده باشه برای همین بابا بره تحقیقاتش رو کنه اگه اینجوری بود از نظر من اوکیه

هر روزی که سعید بابای مینا میامد با خبرهای خوب میامد یه روزی که اومد گفت مرضیه گفتم چیه گفت اقای کیهانی منحصربفرده این یعنی که تو تا انتهاش رو برو! و تو این 20 سال که دخترم عروس حاج آقاست منم بعنوان خواهر کوچیک حاج آقا میخوام دست حاج آقا رو ببوسم ولی سعادتش رو ندارم، خلاصه اینکه بهم ثابت شد که میثم تو بهترین خانواده توسط پدر و مادر لایق و شایسته تربیت شده، این دوماد هم بهم ثابت شده است و حاج آقا و خانوادشون همونطور که سعید به من گفت منحصربفرد هستن… من کوچیک حاج آقا هستم

آخرین اخبار

پیمایش به بالا