سلام وقت بخیر؛
دیروز آقای محاسب امده بود و من با ایشون رفتم کارخانه بعد از چند مدت، خیلی دوستان و همکاران قبلی را دیدم و خیلی خوشحال شدم، من تقریبا ۱۳ ساله که دیگر کار نمیکنم و تقریبا بازنشسته هستم و بچهها کار میکنند و کارخانه ها هم مال خودشونه.
وقتی به کارخونه رفتم دوستان و همکاران قدیمی را که دیدم خیلی لذت بردم، یکیشون امد و گفت که دیروز شعری گذاشته بودی از صائب تبریزی، آدم چهجوری میتونه تشخیص بده؟ دیدم خب تا حدودی راست میگه ولی یادم اومد که آدم بعضی وقتها خودش تقصیر داره؛
مثلا من یادمه آقایی تعریف میکرد میگفت که یک روزی از پدرم پول میخواستم که نداد! یک روزی دیدم دوستاش دور و برش هستند، رفتم جلو و گفتم که پول میخواهم، گفت که ندارم، من دوباره بلند گفتم نه من پول میخواهم. بعد یکی از دوستان پدرم گفت که خب بهش بده، بعد ها سر قبرت میاد قرآن میخونه… بابام گفت اگر سگ بیاید عو عو کنه بهتر از اینه که قرآن بخونه…
یا باز خودش تعریف میکرد که بابام یک روز بهم گفت که از دست من راحت میشی ولی از دست اعمال و رفتار و کردار خودت راحت نمیشی… خب همچین آدمی را باید آدم میشناخت.. باید از همچین آدمی دوری میکرد و باهاش همکاری نمیکرد و طبیعیه که این آدم، آدم نرمالی نیست که پدرش راجع بهش همچین حرفهایی را میزنه…
علیایحال بعضی وقتها آدم اشتباه میکنه و اشتباه از خود آدمه.. لذا باید سعی کنه از این اشتباهات نکنه..
شاد و پیروز باشید