سخنرانی دکتر کیهانی در همایش الماسی

وقت شناسی و قدرشناسی، شخصیت و ادب و بزرگی شما را نشان میدهد - یکی از بهترین سخنرانها که دیدم که با دوکلمه رویایی نصیحت کرد: اگرمیخواهید برندتان ماندنی باشد صداقت داشته باشید، اگر وقت شناس باشید قطعآ موفق خواهید شد||| برگرفته از محتوای پستهای اینستاگرام و کتابی در دست چاپ تحت عنوان "رمز و رازهای موفقیت در زندگی و کار دکتر علی اصغر کیهانی"

آقای دکتر افتخار بدین سه چهار دقیقه برای ما صحبت کنید و ما یک کلامی از شما داشته باشیم، ارادت..

دکتر کیهانی: سلام علیکم.. راجع به مسائلی که فرمودید، خدمت شما عرض کنم که اگه می‌خواهیم برند داشته باشید باید صداقت هم داشته باشیم، اگر صداقت نباشه برند از بین میرود.

سخنران:  آفرین

دکتر کیهانی: یک کوتاه مدتی ممکنه برند بمونه… برند خوبی هم باشه اما اگر صداقت درش نباشه برند از بین میره…

بگذریم از این مسئله، داشتم فکر می‌کردم که اگر بخوام حرف بزنم چی بگم؟ نوه 12  ساله من که ازش دو سه بار دعوت شده بود یکبار دیدم یک چیزی گفته بود خوشم امد، گفتم خب راجع به این قضیه صحبت میکنم..

سخنران: باریکلا

دکتر کیهانی: گفت که گاها می­بینی در یک کاری، آدم ممکنه موفق بشه، ممکن هم هست که برعکس ناگهان شکست بخوره، این که طرف چه جوری تصمیم بگیره که مرتب شکست نخوره من به شکل دیگه ای این رو توضیح میدم: مثل محل قرارگیری یه نقطه است، بُکشید، نَکشید، یعنی دقت ان قدر مهمه که اگر نقطه را اشتباه بگذارید دو نتیجه مختلف به بار میاره…

یه زمانی یادمه دنبال یه مجوز از وزارت صنایع بودم.. بعد از کلی رفت و آمد روزی  که به ما وقت دادند که فلان روز بیا، آقایی قبل از من بود، منم دومی بودم،  با رئیس دفترش آشنا شده بودیم و این آقای مدیر کل اسمش آقای گازوری بود .. این آقای مدیر که امد توی دفتر سلام که بهش کردیم با اخمی رفت تو اتاقش … رئیس دفترش می‌گفت به نظرم با یکی دعواش شده بود.. آقای اولی رفت داخل اتاق … ما صدای این­ها را شنیدیم که دعواشون شده، رئیس اداره  به اون آفا مرتب میگفت که آره من امدم اینجا نشستم که کار مردم رو راه بندازم، من همچینم و مدام داشت  از خودش تعریف می‌کرد، اون آقا هم داشت چیز دیگری می­گفت، میگفت بابا پدر من رو دراوردین و… شماها به من بگید به نظرتون حالا من باید چیکار کنم؟ برم داخل اتاق مدیر کل یا نرم؟ مردد بودم که برم داخل اتاق یا یه روز بهتر بیام؟! به این فکر کردم که رئیس اداره میگفت من کار راه‌اندازم و این حرفا!  تصمیم گرفتم برم داخل و رفتم داخل… نگذاشتم این اقای اولی بیاد بیرون و بعد من برم که اوضاع فرق کنه، تا این آقا بود من هم رفتم، کاغذمو دادم به مدیر کل و ایشون دستور داد که کارم رو انجام بدند…. ببینید اینجا همون نقطه است که آدم بدونه و تشخیص بده که چه موقعی می‌تونه بره و کار انجام بشه، چون من حس کردم که این آقای مدیر الان میخواد خودش را هم به من نشان بده، هم به اون مرد اولی، لذا رفتم و عرض به حضور شما دستور پرونده رو گرفتم و هنوزم که هنوزه چندین سال هست که داریم کار می­کنیم…

آخرین اخبار

پیمایش به بالا