سلام صبح بخیر؛
پسر بزرگم آقا محمد میگفت که بابا داستان دو برادر رو بگو..
یادم میاد که پدرم، مادرش روخانمجان صدا میزد و مادربزرگی به نام خانم باجی داشت، وقتی که پنج شش سالم بود خانم باجی برای ما قصه هایی میگفت، که چندتاییش یادمه، چون ما دو تا برادر بودیم، همیشه برای ما قصه دو برادر روتعریف میکرد، میگفت دوتا برادر بودند که خارکن بودند، یکی از برادرها زن و بچه داشت، ولی برادر دیگری نداشت، شبها برادری که بزرگتر بود خارهاشو میبرد میگذاشت روی خار برادر کوچیکش! با این ذهنیت که که برادرم زن و بچه نداره و میخواد زن بگیره و خرجش زیاده! از اون طرف هم برادر کوچکتر با این ذهنیت که برادرم زن و بچه داره و خرجش بالاست، خارهای خودشو میبرد میگذاشت روی خارهای برادر بزرگه..
این اتفاق باعث شد که اعتماد به نفسشون زیاد بشه و بهتر و بیشتر کار کنند، از این رو مدتی بعد هم چوب فروش شدند و بعد از اون زغال فروش و زغال سنگ فروش شدند – البته چون پدرم اون موقع معدن زغال سنگ داشت این داستان همیشه تو ذهنم مونده – و در نهایت با این نیات خوبی که هر دو برادر داشتند کار اینا راه میفته و خدا هم برکت بهشون میده و کاروبارشون خوب میشه و تاجر میشند..
این قصه ای بود که در گذشته من برای بچه های خودم تعریف میکردم حالا ایشالله بچههام هم برای پسرای خودشون تعریف کنند.. چقدر خوبه! چقدر خوبه اینجور داستانهایی که قدیمها برامون میگفتند ما هم منتقل کنیم که دیگران هم بشنوند و یاد بگیرند..
شاد و پیروز باشید موفق