خاطره ای قشنگ!

هر داستان به ظاهر سرگرم کننده، در دل خودش آموزش‌هایی داره که فکر کردن بهشون، باعث رشد ما میشه ||| برگرفته از محتوای پستهای اینستاگرام و کتابی در دست چاپ تحت عنوان "رمز و رازهای موفقیت در زندگی و کار دکتر علی اصغر کیهانی"
گفتگوی مسئول رسانه ای و فضای مجازی نمایندگی و تعمیرات مرسدس بنز در تهران با پدر صنعت نوین بتن آماده

سلام وقت بخیر؛

دو سه شب پیش رفته بودیم دربند، اونجا آلوچه و آلو لواشک  و گردو و این چیزا می‌فروختند، یاد یه مطلبی افتادم وقتی که هفت هشت سالم بود  ما تو قنات آباد میشستیم، اونورتر از خونه ما خونه عموم بود که عموم یه جیپ جنگی داشت که با هندل روشن میشد،  پسر عموم که ۱۸ -۱۹ سالش بود گاهی ماشین رو میگرفت و ما را سوار می کرد می برد تجریش 7-8-10 نفر می شدیم، اینا دوتا فال گردو میخریدن یک دونه هم به ما می دادند؛ خودشون هم اون جا میرفتند قدم میزدند و تفریح می کردند.

یه چیزی که یادمه اونجا تو خیابان گلاب دره باغ قشنگی  به مساحت چهار هزار متر داشتم، منتها راه خیابون‌طوری نداشت، موقعی که سیل اومد  یه  خیابون درست کردند اما هنوز مناسب رفت و آمد نبود، من اومدم خاکبرداری کردم و این خاک رو میریختم تو باغم تا با سطح خیابان مسطح بشه، یه روز آقای کرباسچی و شهردار منطقه یک صبح زود ساعت ۷ با یه مینی‌بوس برای بازدید اومدند، موقعی که بازدید کردند شهردار منطقه یک گفت اینجا رو دارند خیابون می کنند کرباسچی برگشت گفت ولش کنید بزارید انجام بدن، منم که نمی‌شناختند و داشتم گوش میکردم،  چون گفته بودن ولش کنید انجام بدند، منم از فردا دوتا لودر گرفتم خاکها رو سریع برداشتم و ریختم تو باغ با این کار هم پایین باغ تخت شد، هم راهی درست کردم که بعدها ماشینها میتونستن رفت و آمد کنند یا اگر خدای نکرده آتش سوزی بشه یا کسی مریض بشه بتونه از این راه استفاده کنه و الان این راه وجود داره، هیچ وقت یادم نمیره اون روز کرباسچی گفت ولش کن بزار کارشو بکنند و این خاطره تو ذهنم هست و همیشه میگم خدا پدرشو  بیامرزه..

شاد و پیروز و موفق باشید

آخرین اخبار

پیمایش به بالا