حکایت بعضی آقازاده‌های قبل از انقلاب

تیمسار مقدم، رئیس ساواک زمان شاه بود > برگرفته از محتوای پستهای اینستاگرام و کتابی در دست چاپ تحت عنوان “رمز و رازهای موفقیت در زندگی و کار دکتر علی اصغر کیهانی”

سلام وقت بخیر؛
یه مطلبی رو می خوام براتون تعریف کنم که ممکنه قبلاً یکی دو جا تعریف کرده باشم ولی به نظرم مطلب قشنگیه، مگه آدم روزی ده بار نمیگه: اهدنا الصراط المستقیم پس یعنی بعد این ده بار دیگه نگه؟ جواب خیره! چرا که کار خوب رو باید گفت حالا چه طرف، مسلمان باشه چه نباشه، ولی اخلاقیات جایی نرفته، از خلقت بشر کار خوب، خوب بوده کار بد، بد بوده، صفات خوب رو همه میدونن، صفات بد رو هم همه میدونن، یادمه یه اوستا داشتم که چند تا چک بانکی رو سوزن ته گرد میزد میگفت فلان چک را بگذار بانک تعاونی توزیع، فلان چک رو صادرات، فلان چک رو فلان بانک، وقتی که من این ها رو تحویل می گرفتم به من میگفت

سوزن‌مون رو بیار! همون مال خودمون رو بیار مال مردم رو نیاری ها! این یه درسه..

یادمه قبل انقلاب من دوتا ماشین مونت کارلو که از بچه‌های تیمسار مقدم خریده بودم داشتم، خدمت شما عرض شود که یکیش رو بعد پنج شش ماه فروختم، سند هم نزده بودم چون وقتی به نام اونا باشه تردد راحت بود، یکیشم موند که از قضا انقلاب شد، بچه‌های مقدم هم رفتند، این ماشین دوم تو پارکینگ مونده بود و سند هم نداشت، نمیدونستم چیکار کنم رفتم همون دفترخانه و تلفنمو به یه پسری اونجا دادم و گفتم به من زنگ بزن، زنگ زد و قرار گذاشتیم اول جاده ورامین شابدالعظیم، رفتم پیشش و گفتم اینجوری شده یه سند برای من جور کن، بعد از سه روز به من زنگ زد گفت بیا و سند رو داد دست من! گفت آقا (پسر تیمسار مقدم) سندتو زده و رفته فکرشو بکنید! من این ماشین را مدتی سوار شدم و بعد یه مدتی فروختم به یه آقایی تو خیابان خردمند (سمت چپ یه فرش فروشی داشت) بعد که انقلابی ها ماشینو گرفتند این آقای خریدار منو پیدا کرد و رفتیم دادگاه انقلاب (دادگاه انقلاب تو خیابان آب کرج قدیم یا خیابان کشاورز فعلی ساختمان های سودآور بود) در زدم رفتم تو دیدم یه آقای روحانی نشسته بود و آقای خریدارم کنار من، روحانی گفت شما یه ماشین مونت کارلو فروختی؟ من گفتم یکی نبود دوتا بود و برای این روحانی از اول تا آخرش رو تعریف کردم و راستشو هم گفتم اومدم بیرون خریدار بهم گفت مگه دیوانه ای تو؟! الان این ماشینو میگیرن میخوابونن، برگشتم تو همون اتاق به آقای روحانی گفتم من با خدا حساب کتاب دارم اگه ماشین این بابا رو نمیدید من پولشو بدم؛ گفت بگو فردا بیاد بگیره ماشینش رو، و ماشینش رو بهش دادند این قضیه چندتا نکته داره:

یک: پسره تو محضر میتونست یه پولی بگیره و بگه سند ماشین رو من درست کردم ولی اینکارو نکرد
دو: آقای روحانی چقدر منطقی بعد اینکه من راستشو گفتم قبول کرد و گفت فردا بگو بیاد ماشینشو بگیره

و از همه مهمتر پسر مقدم رو بگو که تو اون هاگیر واگیر انقلاب قبل فرار، اومد سند منو زد بعد رفت..
انسانیت چقدر خوبه، خوبی هیچوقت از یاد آدم نمیره من هیچ وقت نمیتونم این مسئله رو فراموش کنم که چه کاری اونها کردن و چرا من اینطوری نباشم..
چرا خودمون اینجوری نباشیم درست کردار باشیم درست رفتار باشیم، چرا که قطعا آدم خیر می بینه.. شاد و پیروز باشید

آخرین اخبار

پیمایش به بالا