سلام وقت بخیر؛
از اصغر یخی صحبت کردم سر درخونگاه،
یادم اومد که ما خودمونم تو ۵-۶ سالگی زیر بازارچه قناتآباد زندگی می کردیم، اونجا هنوز یخ کارخونه ای نیومده بود برای همین تو خیابون شهباز چند تا گودی بود (ایستگاه خرابات و ایستگاه دروازه دولاب) آب میریختن توی چاله ها یخ میزد، این چالهها هم بزرگ بود هم کورهپز خونه، خاکش رو برده بود، آب میریختن یخ میزد دوباره فردا یه مقداری آب می ریختند یخ میزد، تابستان که میشد با کلنگ میشکستند و میآوردند تو بازار، داد میزدن آی یخ بلوری! مردم هم یهقرون دوزار میدادن یخ می خریدند، یا ظرف های دوجداره ای بود یخ میریختند وسطش، آب هم دورش و بعد که خنک میشد میخوردن یا میرفتیم پشت بومها، این موقع سال آبپاشی می کردیم، بوی کاگلها در میومد، دور همدیگه مینشستیم تخم هندونه و تخم خربزه بو داده میخوردیم، مردم شاد بودن، نون دونهای دوزار بود پنج تا نون تافتون میخریدیم یه تومن و البته هر روز قیمت ها فرق نمیکرد! یادم میاد اون موقع ها، آب چاه رو سطلی یه قرون دوزار میفروختند، یادمه مردم خوب بودن، کاسبها حبیبالله واقعی بودند، کم فروشی نمیکردند که مبادا ویل للمطففین بشند، همه دلهاشون رو دل همدیگه بود، همدیگه را می شناختند، ولی امروزه کسی همسایه خودشو نمی شناسه، ولی اون وقتها با اینکه خیلی سخت بود ولی چون با هم بودند و غم همدیگه رو می خوردند و همسایه ها به همدیگه توجه میکردند، شاد بودیم، خوش بودیم گرچه زندگی کردن خیلی سخت بود..
شاد و پیروز باشید موفق