پسر گر ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوانش نخوانش پسر
سلام وقت بخیر؛
یه موردی پیش اومده بود براتون تعریف میکنم ولی خدا رو شاهد میگیرم قصدم خودنمایی و این حرفا نیست، قصدم عشقه.. یاد دادنه.. عشق بازیه.. قصدم تربیته..
دیروز داشتم رانندگی میکردم و میخواستم تند برسم یه جایی دیدم حاج خانم تلفن کرد گفت میدونی چی شد؟ ترسیدم گفتم لابد یه اتفاقی افتاده؟! چیزی شده؟! به حاج خانم گفتم خب چی شده حالا؟ گفت رفته بودم مدرسه حسین آقا یه مسابقه رباتیک بوده، ظاهراً همه پدر مادرها و بچه ها هم جمع بودند و دیگه سوزن مینداختی پایین نمیرفت آنقدر که شلوغ بود، منم لای جمعیت بودم، یهو دیدم که حسین اومد، یه لحظه ترسیدم گفتم چی شده که حسین اومده دنبال من؟! که یهو دیدم یه استکان چایی و شیرینی برداشته تو این جمعیت داده به من! من به حاج خانم گفتم که اگر جای تو بودم تو صف اینو معرفی میکردم و به همه مادرا میگفتم که همه بشنوند.. همه بفهمند؛ چرا؟ برای اینکه بچه ها یاد بگیرند، مادرا یاد بگیرند، به بچههاشون آموزش بدند که بچههاشونم یه چنین کارایی کنند.. حالا همه یه کف مرتب به افتخار حسین آقا…
شاد و پیروز و موفق باشید، پایدار