سلام وقت بخیر؛
یه شعری رو این روزا می دیدم کسی خوند که متوجه شدم یه خُرده اشتباهه، ولی چون شعر بسیار بسیار زیباییه حیفم اومد که نخونم:
گِلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتـم که مشکی یا عبیـری که از بوی دلاویز تو مستـــــم
بــــــــــگفتا من گِلی ناچیـــز بودم ولیــــــکن مدّتی با گل نشستم
کــمال همنشــین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم
نکته این شعر اینه که همنشینی با انسانهای واقعی و خوب چقدر میتونه در انسان تاثیر بزاره تا اینکه با آدمهای ناباب دوستی و همنشینی کنیم.
به بچه هاتون یاد بدین که با آدم های خوب نشست و برخاست کنند، با خانواده نشست و برخاست کنند، دیشب جایی مهمانی بودم متوجه شدم کسانی که اونجا هستن همون گلها هستند، یعنی همون جمعی رو دیدم که شعرش رو خوندم و تعریف کردم و چه خوب که آدم همچین دوستانی داشته باشه…